تنهایی ها وبی کسی هایم

بخدا ظلمه دارم تو آتیش گناهی میسوزم که درش بی گناه بودم

خدایا روزه گرفته ام...

آپلود

این روزها ، روزه ام

روزه ی سکــوتیست كه نیت کرده ام

در نبـودنت بگیرم و هنگام سـحر

دلـم را سیـر کنم از لقمه لقمه ی حسـرت !

و به وقت اذان دلتنگی ها

افطاری ام یک استکان خاطـره ی گــرم

و شیرینی بوسه های جا گذاشتــه ات

روی لبـهـایم باشـد .

مهمــانــی خـدا که تمام شود

این منم که از پس نبودنت

آهسته آهسته کافر مــی شـوم !
[ شنبه هفتم مرداد 1391 ] [ 22:7 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


 

ای مــــــــــــرگ بیــــــــاکه زندگــــــی مـــــــــا را کشـــــــت...!!!


سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

خدایا هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هستی و من اینقده در عذابم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باشه حقمه حقمه حقمه حقمه حقمه حقمه حقمه حقمه حقمه!
اما حق خانوادم نیست حق اطرافیانم نیست !
نه ... حقشون نیست !!!
خدایا می شنوی ؟ حال می کنی واسه خودت که هی من گریه کنم و ازت التماس و تمنای مرگ کنم ؟؟
اینه رسم خداییت ؟؟
اگه خدایی بهش ثابت کن تحقیر یک نفر , تباه کردن زندگیش , نابود کردن رویاهاش آینده اش تاوانش خوشبختی نیست.
دور از عدالت تو هست که اون خوش باشه و من نا خوش !!


سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

خدایا...
در انجماد نگاه های سرد این مردم... دلم برای جهنمت تنگ شده است!


سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

غــــــــــــــــــــــــــم که نوشتن ندارد, نفوذ می کند در استخوان هایت جاسوس می شود در قلبت..... آرام آرام از چشم هایت می ریزد بیرون...


سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

شکستن !

خـــرد کردن !

ســــــــوزاندن !

خاکســـــتر کردن !

به باد دادن !

از هر انگشتش یک هنر می بارید ... !!!
سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

وقتي با مشت هايش قلبم را ميشکست
همه ي فکرم اين بود : مبادا دستانش ببُرند........
سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

سکوت که میکنم میگویی خداحافظ
لطفا دیگر سکوتهایم را تفسیر نکن
اگر می توانستی معنی انها را بفهمی، کارمان به خداحافظی نمیکشید
سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

[ یکشنبه دهم مهر 1390 ] [ 10:25 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


 

خیلی سختــــه با بغض بنویســــی با خـــنده بخونن


سایت

چه شباهت متفــاوتی بیت ماست ..
تـــو دل شکستــه ای ؛
من دلشکستـــه ام !


سایت

خدایا
دیگر میترسم از آدم هایی که عاشق نمیشوند
ولی عاشق کردن را خوب بلد اند . . .
....

سفیـــــد شــــد
مـــوهــایــی کـه
بــرای بـرگشتنــت آراستــــه بودم...
سایت

کاش کسی می فهمید
وقت دلتنگی
وزنِ یک آه
چقدر سنگین است . . .


سایت

می خندم !
دیگر تب هم ندارم
داغ هم نیستم
دیگر به یاد تو هم نیستم
سرد شده ام
... ......سرد سرد ...
می ترسم
شاید دق کرده ام
کسی چه می داند !!!


سایت

خودکشی بهشت است وقتی زندگی برایت جهنم باشد.................

[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 15:36 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


بسه دیگه خدا

 

لعنت به همه ی صراط های مستقیمی که عرضه ندارند تو را به من برسانند


مولتی

جای خالیت را نه کتاب پر میکند نه چایی .. نه حتی سیگار !
من دلم بغل میخواهد
مولتی

آنگاه که غرور کسی را له می کنی
، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


مولتی

لعنت
لعنت به عشق
لعنت به تویی که با من اینجوری کردی
خداااااااااااا پس کی میخوای جواب قلب شکسته مو بدی
پس کی میبینم شکستنشو خورد شدنشو
امشب دلم گرفته حالم بده
لعنت به اونایی که یکی رو عاشق و دل بسته خودشون می کنن
و یهو میذارن و میرن
پس کو اون عدالتی که ازش دم میزنی
پس کو اون عدالت الهیت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


مولتی

خودکشی بهشت است وقتی زندگی برایت جهنم باشد...............................


مولتی

[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 15:23 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


رفتى

بدون ِ خداحافظى
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
«دلى از سنگ ببايد به سر ِ راه ِ فراق»

رفتى
و حسرت ِ آن نيم نگاه ِ آخر بر دلم ماند
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
«روى ار به روى ما نكنى حكم از آن تُست»

رفتى
و سراغم را هم نگرفتى!
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
«نه عجب كه خوبرویان بكنند بى‌وفایی»

می‌دانی از چه دلم شكست؟
از اين‌كه وقتى مي‌رفتى باران می‌بارید!

با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت
بدون آنكه ببينى
بدون ِ آنكه كسى ببيند
خاك ِ راهت را سرمه‌ی چشمانم كنم
اما اشك ِ آسمان رد ِ پایت را شست و رفت!

با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت
بوی بودنت را در آغوش مي‌گيرم
باران آن را هم شست و رفت

حالا من مانده‌ام و
کاسه‌ی آبى كه آورده بودم پشت ِ پایت بريزم!...
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 3:47 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


یک دل سیر.....از دنیا. . . دلسیرم.....

مولتی


چرا کسی دیگر اینگونه عاشق نمی شود؟عشقی بالای خط کمربند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مولتی


نفرین به من

نفرین به تو

نفرین به عشق من به تو

به ساده بودن منو
به اون دل سیاه تو......
مولتی

بالــش خودم را ترجیح میدهم

شــانه هایت مثل بالش های مسافرخانه است
خـــــــــــــوب میدانم ســــرهای زیــــادی را تکیـــــــــه گاه بوده
مولتی

این روزها میگذرد..

اما من به این راحتی از این روزها نمیگذرم.............

مولتی

[ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 ] [ 13:55 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


جاده

می روم اما نمی دانم کجا...

می روم تا دیگر هیچ نشانی از من نداشته باشی...می روم دیگر مجال ماندنم نیست.

 می روم اما نپرس ازمن چرا

می روم در غربت شبهای آخر سال دفتر زندگی ام را ورق بزنم. می روم در جاده ای که از تو جا ماندم

دنبال صدای پایت بگردم.

 می روم اما نپرس از من چرا      

هنوز یاد صدایت که فقط با گوش جان شنیده بودم خاطرم را آرامش می دهدمی روم با این که نه راه پس

دارم نه راه پیش . می روم با این که می دانم هیچ نگاهی منتظرم نیست.

 می روم اما نپرس از من کجا

می روم تا نگاهم به قاصدکهایی که هیچ خبری برایم ندارند نیفتد. می روم با اینکه رمقی در پاهای

خسته ام نمانده است.

می روم اما نپرس از من چرا

می روم تا صدای هق هق های شبانه ام هیچ گوشی را آزار ندهد.

حتی تو هم تحمل گریه هایم را نداشتی و مرا راندی. با این حال به چه امیدی دردهایم را با تو باز گو

می کنم!!!

می روم اما نمی دانم کجا...

[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 15:54 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


دنبال تو می گردم و حاصل ندارد

موجی كه عاشق می شود ساحل ندارد

باید ببندی كوله بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم ، داغ دوری پخته ام كرد

یك عمر پایت سوختم ، قابل ندارد

من عاشقی كردم تو اما سرد گفتی

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد

باشد ولم كن با خودم تنها بمانم

دیوانه با دیوانه ها مشكل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی كه عاشق می شود ساحل ندارد

[ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ] [ 3:7 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


دارم دق میکنم چه جور فراموشت کنم من

اخه چه جور میشه، که ترک اغوشت کنم من

تو احساسمو بستی، به همه حیله و نیرنگ

مگه چی کم گذاشتم، به جز محبت و دل تنگ

همه احساس من به پای حیله هات حروم شد

همه جونم و عمرم، به پات نا تموم شد

می خواستم تو رو تو اوج اسمونها ببرم من

اخه چه جور دلت امد جداشی از، عشق و دل من

اره عشق و دل من  

.......................

با خود گناه نيست اگر گفتگو كنم.

پرواز را برای خودم آرزو کنم.

گاهي دم غروب دلم تنگ می شود

لك ميزند كه با تو كمي گفتگو كنم.

عمري نشستم و سراغم نيامدي.

بايد به درد بي كسي خويش خو كنم.

هر جا كه فكر ميكنی امروز رفته ام.

ديگر كجا نگاه تو را جستجو كنم؟

خود را به هر دري كه زدم حاصلي نداشت.

سوي كدام در كه نبسته است رو كنم؟

[ جمعه چهاردهم مرداد 1390 ] [ 18:5 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


ای کاش تنها یک نفرمن رادراین دنیا یاری کند.

ای کاش میتوانستم باکسی درددل کنم تابگویم خسته تر ازان هستم که زندگی کنم

تابداندغم ب هایم را....تابفهمددرد تن خسته وبیمارم را...

قانون دنیاتنهایی من است وتنهایی من قانون عشق است....وعشق ارمغان دلداگیست...

واین سرنوشت سادگی هست.

گفتی به احترام دل باران باش.باران شدم وبروی گل هاباریدم

گفتن ببوس روی نیلوفررا ازعشق توگونه  های اورابوسیدم گفتن ستاره شو دلی روشن کن

من هم چون ستاره ا برگل هاتابیدم گفتن برای باغ دل پیچک باش بریاسمن نگاه توپیچیدم

گفتن برای لحظه ای دریاشو.دریا شدم وتورابه ساخل دیدم.

گفتن بیاولحظه ای مجنون باش.مجنون شدم و زدوریت نالیدم .گفتن که شکوفه کن به وقت پاییز گفتن

که یباازوفایت بگذر ازلهجه بی وفایت رنجیدم.

گفتم که بهانه ات برایم کافی است معنای عشق رافهمیدم تمام احساسم مال توست

بهترین عطرهایم ازنفس های توساخته می شود

من برای لبخندتو دل تنگ شده ام

وبرای تمام حرفایت

من هرگزازتوخسته نمی شوم

وهرگز جزبرای توزندگی نکردم

ناجی شب های بی کسی ام خالصانه

می ستایمت!!!!!!!!

[ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 15:20 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


به اغوش تو محتاجم

برای حس ارامش

برای زندگی باتو پر از شوقم پراز خواهش

به دستای تو محتاجم

برای لمس خوشبختی

واسه تسکین قلبی که براش عادت شده سختی

به چشمای تو محتاجم

واسه تعبییر این رویا

که بازم میشه عاشق شد

تو این بی رحمی دنیا

به لبخند تو محتاجم

که تنها دلخوشیم باشه

بذار دنیای بی روحم به لبخند تو زیبا شه

به تو محتاجمو باید پناه هق هقم باشی

همیشه ارزوم بوده که روزی عاشقم باشی

که روزی عاشقم باشی

 

[ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ] [ 21:58 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


وقت رفتنم نزدیک است!

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم...

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد

...لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان...

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد...لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پرشیار...

لمس کن لحظه هایم را...تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم...

لمس کن این با تو نبودن ها را

لمس کن.....

[ جمعه هفدهم تیر 1390 ] [ 16:49 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


با عطر آشنای این همه آرزو چه کنم؟

با التماس این دل دربدر

با بی قراری ابرهای بارانی

باور کن به دیدار آینه هم که میروم

خیال تو از انتهای سیاهی چشمهایم سو سو می زند

موضوع دوری دستها ودیدارها مطرح نیست

همنشین نفس های من شده ای

با دلتنگی دیدگانم یکی شده ای

.....................................................................

چه بگويم بامن اي دل چه ها كردي

تو مرا با عشق او آشنا كردي

پس از اين زاري نكن

هوس ياري نكن

تو اي ناكام ...دل ديوانه

با غم ديرينه ام

به مزار سينه ام

بخواب آرام ...دل ديوانه

................

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

......

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

 

 

[ شنبه هفتم خرداد 1390 ] [ 14:46 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


 

امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم.....

دلم به حال تنهایی خود سوخت.....

در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را......

به دست اشکهایم می سپارم .....

تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند......

میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم.....

نه به آن مفتی که تو خریدی ......

به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام!!!

 

......................................................................

اندکی پایینتر از دلواپسی

چند متری مانده تا آوارگی

ده قدم پایینتر از بیچارگی

جنب یک ویرانه میپیچی به راست

میرسی در کوچه ای کز آنِ ماست

داخل بن بست تنهایی و درد

هست منزلگاه چندین دوره گرد

خسته و وامانده از این ماجرا

در میان اطراف میبینی مرا...

[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 22:18 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


خدایا به خدا دلم گرفته...

دلم گرفته از این روزگار

دلم گرفته از این روزها که خیلی تاریکتر از شبها شده

دلم گرفته از این شبهای بی ستاره

دلم گرفته از این قاب عکس خالی

دلم گرفته از این گلدونهای بدون گل

دلم گرفته از این انسانهای بدون دل

دلم گرفته از این که می خواهم سکوت را بشکنم اما نمی تونم

دلم گرفته از این که هنوز با کوه سخن نگفته از غصه متلاشی شد

دلم گرفته از این که چه کسی حرفم را خواهد شنید؟

دلم گرفته از این که گفتی میایی ولی نیامدی

دلم گرفته از این که چرا اسمون من سیاه وتیره شده؟چرا؟

دلم گرفته از این که چرا خونه من پنجره نداره؟

دلم گرفته از این که می خواهم بخندم اما نمی تونم

دلم گرفته از این قلم هم مرا یاری نمی کند

قلمی که با ریختن اشکهایم دیگر تاب و توان نوشتن را ندارد

خدایا به خدا دلم گرفته

[ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ] [ 16:38 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


بودن یا نبودن؟

 

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

 

[ شنبه شانزدهم بهمن 1389 ] [ 21:5 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


دل من که از سنگ نیست

خدایا

مرا افریدی که بمانم

زندگی کنم عاشق شوم

خدایا این کفر نیست که اگر بگویم؟

دوست ندارم این دنیایت را

نمی خواهم این دنیایت را

دنیا که جای من نیست

اصلا جای ماندن نیست

اصلا جای ما ادمها نیست

دنیا را با کسی خواستم که او مرا نخواست

خدایا به خلقت خود شک کردم

خدایا چرا مرا افریدی؟

ان قدر دلتنگم از این دنیایت

که احساس پیری می کنم شکسته شدم نفسی نمانده

امدم زندگی کنم ولی چه کارا که با من نکردند

سوختم از درون سوختم

خدایا به خدا سوختم

شعله هایم پر کشید سوی اسمانها

اسمان تیره ی من از سوختن من روشن شد

سوختم چه سوختنی

خدایا چقدر سخت است

بسوزم ولی نتوانم فریاد بزنم

خدایا سکوتت را بشکن

جواب من تنها وغریب چیست؟

عاشقی

عاشقی که کار من نیست

اصلا کار هر کس نیست

خدایا عشق را در دلها قرار دادی

اما چگونه عاشق شدن را نیاموختی

من نیاموختم اما دوست دارم بیاموزم

بگو چگونه؟

خدایا سکوتت کار دستم می دهد

دل من که از سنگ نیست سخت نیست نازک است می شکند

[ جمعه بیست و ششم آذر 1389 ] [ 23:13 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


چه قابهای زیبای

دوست دارم گریه کنم اشک بریزم

دوست ندارم کسی اشکهایم را ببیند

دوست دارم زیر باران اشک بریزم

که شاید کسی اشکهایم را نبیند

اما ناگهان آسمان ابری من صاف شد

انگار با دیدن اشکهایم کم آوردند

دل خوش بودم به این که ابرها مرا  همراهی خواهند کرد

اما انگار باید خود شروع به باریدن کنم

ولی دوست دارم اشکهایم را قاب بگیرم

و با دیدن اشکهایم بخندم هی بخندم

اما ناگهان بغضم می گیرد

و دوباره اشکهایم سرازیر می شود

دوباره از نو اشکهایم را قاب میگیرم

و تا سرم را بالا می کنم اتاق تاریک من پر شده ار قابهای جور وا جور

قابهایی با خاطره های تلخ خیلی تلخ

انگار دیگر جایی برای قابهای بعدی نیست

انگار جدی جدی وقت رفتن است

حالا من باید یه قاب باشم برای دیگران

ولی دیگر خیلی دیر است خیلی دیر است

[ چهارشنبه هفدهم آذر 1389 ] [ 12:33 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


خیلی دلم گرفته خدا جونم

....نمیدونم چی بگم..

خیلی دلم گرفته...پیشتر از اونچه بتونی تصورش رو بکنی...

آخه کجایی بی وفا..تا ببینی  داغی این. اشکهایی که گونه ام رو خیس کرده...

کجایی ببینی قلبم داره آتیش میگیره...

بدون تو موندم....یادته منم وجود دارم؟؟؟ تو این دنیای بی رحم؟؟؟

آخه چه سوالی پرسیدم!!! معلومه که فراموشم کردی...

خیلی زودتر از اونچه فکرش رو میکردم..فراموشم کردی...

مگه نمیدیدی فریادهام رو که میگفتم عاشقتم؟؟؟؟...مگه بهت نگفته بودم بدون تو میمیرم...

آخه چرا از من بریدی...میدونستی دار و نداره من شده بودی..

چرا گفتی دوستم داری؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟...دلت به حالم سوخت؟؟؟؟...

آخه خدا جونم...

خدای مهربونم...گناهم چی بود ...؟؟؟ ...که اینجوری مجازاتم کردی...؟؟؟...

خدا جون تمام زندگیم رو دل تنگی پر کرده
دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین دردها ورنج های عالم را رگهایم پاره کرده بود
درد های که کابوس شب ها و حقیقت روزهایم شد و تا نیم شب ها اشکانم جاری بود برای انکه مرا هیچ وقت احساس نکرد و دوست نداشت
برای انکه زندگیم وجودم حویتم خانواده ام درسم و هر انچه که برایم با ارزش بود ازم گرفت
دلتنگیم از ان هست که از انهای که مرا دوست داشتن و دوستشان داشتم ، انها همه از من شدن
به خدا
حق نیست تو آتش گناهی که در آن بی گناه بودم و او در آن سهمی داشت من بسوزم

دیگر چه کنم خدایاااااا

[ سه شنبه دوم آذر 1389 ] [ 0:24 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


خدایا خسته ام از این زندگی...از این دنیای به ظاهر زیبا

خدایا خسته ام ... از این زندگی ... از این دنیای به ظاهر زیبا ...

از این مردم که به ظاهر صادق و با وفا ...

خسته ام ... از دوری ...از درد انتظار از این بیماری نا علاج خسته ام

از این همه دروغ و نیرنگ خسته ام ...

آری پروردگارم از این دنیا خسته ام از آدم هایش

از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام ...

پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت در میان دل مردم نیست چرا قطره ای از

عشق در چشمان بنده هایت نیست همش دروغ پیدا است همش نیرنگ پیدا است ...

دیگر دست محبتی در میان مردم نیست

دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست سفره ی دل مردم همش دروغ

است ... به ظاهر پاک و صادقانه است ... ای خدایم ای معبودم خسته ام ... کو

زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و

صداقت ...همه رفته اند و نیرنگ مانده است من خسته ام ...از این همه بی

وفایی ...از این همه درد انتظار ...از این همه حسرت ... از این همه اشک ... از این

همه ناله و فغان ... خسته ام ... آری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام از

دست این زندگی که برایم سیاه بختی آورده است خسته ام ...

از دست همه خسته ام...

از دست روزگار بی معرفت از دست مردم بی معرفت ... ای خدایم دیگر از

زندگی سیرم ... از خودم سیرم ... از دنیا سیرم... ای خدایم گوش کن صدایم ...

من خسته ام...

خدایا:کمکم کن خیلی وقته تنهام

[ دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 ] [ 23:51 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


درد زندگی

عميق ترين درد زندگي مردن نيست .

بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

[ چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 ] [ 14:40 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


حالا که دیگر هیچ دلبستگی به تو ندارم این را می نویسم!!!

آنقدر با وجود به تو عشق ورزیدم که هیچ کس باورش نمیشد... حتی خودم !!

اما تو نتوانستی ...

تو نتوانستی با وجود با من بمانی؟؟؟؟!!!

و یا شاید موجودیت وجود تو چه زود ته کشید ....!!!!

تمام شد « عزیز دل »

دیگر خود را به در و دیوار نمی کوبم ....!!!!

دیگر تقلا نمی کنم ....

دیگر حتی خودم را هم فریب نمیدهم ...

یادت است؟؟؟؟

آمدم و خودم را با تو قسمت کردم

تو را در جای جای رویاهایم شریک کردم

حقش نبود ....

تو که اینهمه اشتیاق و شور را در من دیدی؟؟؟؟!!!!

تو که لمسش کردی !!!!

چرا؟؟؟

چرا قبل از آنکه متلاشی شدنم را نظاره گر باشی

جوابم نکردی....

 

به حافظ تفالی زدم و چه گفت :

« ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم »

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بوی رفتن می دهی و عطر تازه ای خریده ای؟؟؟؟!!!!

[ پنجشنبه ششم آبان 1389 ] [ 17:48 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


قاصدك غم دارم.........غم ‌آوارگی و دربه دری.........غم تنهایی و خونین جگری

قاصدك وای به من ، همه از خویش مرا می رانند .....همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند

صبای من ، غم ها در دل من غم هاست.............مهد و گهواره من ماتم هاست

قاصدك دریابم ، روح من عصیان زده و طوفانیست..........آسمان دلم بارانیست

قاصدك غم دارم......................غم به اندازه سنگینی عالم دارم

قاصدك غم دارم............غم من صحراهاست.......افق تیره او ناپیداست

قاصدك ، دیگر از این پس منم و تنهایی.........و به تنهایی خود در هوس دریایی

قاصدك زشتم من ، زشت چون چهره سنگ خارا.............زشت مانند زوال دنیا

قاصدك حال گریزش دارم.............می گریزم به جهانی كه در آن زشتی نیست

می گریزم به جهانی كه مرا نا پیداست...............شاید آن نیز فقط یك رویاست...!
[ چهارشنبه پنجم آبان 1389 ] [ 12:39 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


اخه چرا داره به اخر میرسم

 

امشب دلم گرفته است

می خواهم از گرفته های دلم برایت بگویم

از ابرهای تیره ای که با نسیم خیانت به آسمان دلم آوردی

می خواهم گریه کنم اما نمی توانم ...

می خواهم تو را به یاد بیاورم ...

و با نگاه چشمان تو تا به صبح مژه بر هم نزنم

اما افسوس ... گذشت دقایق چهره ات را از یاد من برده اند ! ...

می خواهم اولین ساعتی که نگاهم کردی رو

به یاد بیاورم ... اما افسوس ...

آخرین نگاه تلخ و سرد تو نمی گذارد ! ...

می خواهم اولین دقایق با تو بودن را

به یاد بیاورم ... اما افسوس ...

می خواهم از گرفته های دلم برایت بگویم

اما نه! دلم نمی آید .....

[ چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389 ] [ 21:31 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


می نویسم از دلتنگی...

 
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.

نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی
[ پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 ] [ 21:56 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


داره میگذره و اما...

روز دیگری گذشت بازهم نیامدی

باز بر غرور من زخم تازه ای زدی


خسته وشکسته دل، در هجوم سایه ها

باز بغض من شکست ، درشب گلایه ها


آه ای همیشه دور! برده ای مرا ز یاد

هیچ عشق دیگری چو تو بی وفا مباد


درپی نگاه توست چشم دوره گرد من

شعله می کشد عطش از نگاه سرد من


قلب کوچکم هنوز چشم انتظار توست

گرچه بی وفا شدی ، باز بی قرار توست


می رسد دوباره شب تا که بشکند مرا

بی تو تا سپیده دم ، می رسم به انتها
[ دوشنبه دوازدهم مهر 1389 ] [ 14:51 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


خوب نگاهم کن

 
مي بيني سكوتم را؟


مي بيني درماندگيم را ؟


مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟


مي بيني ديگر روياي نداشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را


آرام كند؟


مي بيني هق هق نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت


مشت مي زند؟


مي بيني ؟


ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد؟


ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند...


ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست...


مي بيني دستهايم سردتر از هر زماني عكس نداشته ات را مسح


مي كند؟


مي بيني؟


می بینی مرگم را......خوب نگاهم کن...


هنوز هم گمان مي كنم پاييز است و قرار است تو بيايي...


بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند
 
[ سه شنبه ششم مهر 1389 ] [ 19:18 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


امشب خیلی دلم گرفته

 

سلام خوبین امشب خیلی دلم گرفته از همه چی از ادمهای دور و برم از همه اطرافیانم وهمه کسم نمیدونم دیگه چیکار کنم چی باید میکردم که نکردم..اخه خدایا به چه جرمی باید اینگو زجر بشکم... یه بقض عجیبی کردم..یه بقضی تو گلوم گیر کرده که داره خفه ام میکنه...نه گریه ام میگیره نه خفه خفه میشم  نمیدونم چیکار کنم فقط داره زجرم میده ...اخه چرا چرا واسه چی تا آدمها بهت نیاز دارن و وقتی باهات هستن بهشون خوش میگذره باهات میمونن و حاظرن واسه کارهاشون نوکریت هم بکنن اما وقتی یه اتفاق یه مشکل پیش میاد جا میزنن و یا نامردی میکنن و میزارن میرن

 دلم مي خواهد هرگاه كسي از كوچه شبم گذشت و نگاهش بر پنجره عريان

احساسم افتاد عطر شمعداني دل نوشته هايم مشام خاطرش را بنوازد

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گرفت آیینه ام را غبار دلتنگی
شکست پشت من از داغ بی تو بودن ها
به روی شانه دل ماند بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سر گردان
نگاه خسته من در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کنار دلتنگی
دگر پرنده احساس من نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

[ دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 ] [ 22:6 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


امروزم خراب کردم

 
امروز امتحان فیزیک داشتم اخرین امتحان شهریور ماهم..

مطمئنم خراب کردم..

داغون بودم از دست خانواده ام و تنهایی هایم..اخه چرا چرا باید اینطوری به من بگذره مگه چه کاری کردم به کدوم جرم؟ خدایا خودت شاهدی و میبینی هیچ وقت خطای انچنانی ازم سر نزده که اینطور دارم زجر میکشم چرا باید خانواده ام باهام اینطوری رفتار کنن چرا ؟ نمیگم خطا نکردم اما نه تا این حد...

اگه اینه پس منو راحت کن خدا

جونم رو بگیر

بگیر خدایاااااااااااااااا

 
[ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 13:57 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]


خدایا

 
خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته.!!

  بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم...

  بیا تا دل کوچــــــــــکم را

  خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم..!

  خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره..

  که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم!!

  بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن..

  که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم!!!

         خدایـــا کمـــک کـــن :

  که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد..

  کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش...

  مبـــادا بمیـــرد...!!

  خــــدایــا دلــــــم را

  که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت..

  اگر چه شــــــکســــــته!!!

  شبــــی می فرســــتم بــرایــت...!!!

[ شنبه بیستم شهریور 1389 ] [ 21:13 ] [ پسر خاکسترنشین ] [ ]